یادم هست با چه شوقی پا به جاده گذاشتم. اما ببین؛ زانو شکستم. نگاه کن: حتی به نیمه ی برگهای سفید نرسیده دل بریده ام و دلگیرم از صفحات سفیدی که رنگ جاری شدن به خود نمی بینند. حتی به فصل نگاه های تو پانگذاشته ام. خسته ام. شوق یافتن لغت های همدردم را نیز گم کرده ام. مرا از پر کردن خط ممتد انتظار چه سود؟؟؟؟
بهار غمگینی ست. روزهای پر هراس. شب های گرم هق هق. شبانه روز غم شده ام. آنچنان این بهار سبز برایم بی تبسم شده است که نمیدانم با تابستان چه کنم. با پائیز که خیس باران خاطره هاست. باز گویی رسیده ام به پوچی. به حس بهار قبل از آمدنت. اما هنوز نقاب تظاهر را از چهره ی مأیوسم نیانداخته ام. هنوز گوشه ی انزوای من پنهان است و میدانم حتی تو هم دیگر نمی شناسیم. گویی زمستان است که تنها در چشم عبوسم ماندنی می شود.....
این روزها قلبم گواهی حادثه ای غریب را می دهد. می خواهم ناجوانمردانه فاصله های سکوت را غرق بی اعتنایی کنم...اما پس از هر گذر ازفصل پاییز چشمان تو، چیزی قلبم را زخم می زند...نگاه هایت را فریاد گونه می شنوم!
این روزها حسی معلق میان نفرت و عشق دارد مرا منزجر میکند، همچون آوای کشیدن پنجه ها روی سفیدی بی عمق دیوار. هیچ رنگی نیست تا چشمانم را معنا کند؛ هیچ آوای موزونی تا روی سکوت چنبره زده بر حنجره ام به رقص آید. دیگر نمی نویسم، چرا که
"چمن سبز مرا سبز ترین حادثه بُرد..."
اینجا...این دفتر...این...این مثلا ً وبلاگ از ابتدا هم حرف خاصی برای گفتن نداشت به تو، برای او بود که نشنید. حالا دیگر با آن چشم های اشک آلودت به من نگاه نکن. داغ دلم را تازه می کنی. نمی خواهم دوباره پشیمان شوم. فعلا ً همان بالا بمان. منتظر وعده ی پوچ دیدار که دیگر نه من و نه آن نگاه عاشق و دلسوزم، خوش قول قرار توست!( حالا شاید 17 مهر که آمد....)
این وبلاگ و شاید صاحبش بمیرد اما 14 مهر نمی میرد هیچ وقت.
تعطیل. همین
نه! من از آمدن احساس ندامت نمی کنم اما امروز....
روز بی نهایت دلتنگی ست. دلتنگ تر از روز میلاد تو.
با چشمانم دوباره آشنا شده ام.
یعنی دوباره حس عبور تو؟
پنجره ی اتاق من
رو به جنگلی ست
که تمامی درختانش از هم بیزارند
و درختی که ترانه های مرا می شنید
آشیانه ی کبوتری ست که سال هاست
بی جفت مانده است
قرار نیست بی قراری ام تو را اسیر کند
من فقط می خواستم
میان چشم های کسی که دوستش داشتم
کمی بزرگ شوم
...................
بیچاره نقطه های عشق
چه ندانسته می سوزند و دم نمی آورند
و دختری که ترانه هایش بوی تو را می دهند
تابی برای ماندن ندارد
.............
کسی خودش را شبیه عشق می داند
و کبوتری که پرواز را بی تو نمی تواند
آسمان را فراموش می کند!
....از هر طرف میروم به تو میرسم و تو از تمام من گریزانی
مرا مانند دانه های تسبیح از میان انگشتت می گذارانی
و من برای هر روز ندیدنت تمام روزهای تقویم را سیاه میکنم
حق با تو بود،عشق خوابی ست که دیر یا زود بیدار می شویم
"برای نـــســاء"
زودتر از آنکه بفهمی تمام می شوم
و به حال دریا فرقی ندارد
ماهی باشد یا نه
چه باید بنویسم؟
من چیزی جز تو نداشتم
و این جواب تمام دوست داشتن هایم بود
باید تمام خواب هایم را بیدار شوم
و هر چه به صبح می اندیشم
بیشتر غروب میکنم
و تو گمان می کنی
ستاره ای جز چشم هایت
آسمان شب های مرا مهتابی می کند؟
......................
مردی زمان را می پرسد
و من که عقربه های ساعتم
فقط کنار چشم های تو می چرخند
حرفی برای گفتن ندارم!
در لحظه ها همیشه ابدیتی جریان دارد که تنها در نگاه خداست
خود را به نگاه خدا بسپار.
لحظه ها هر اندازه به زندگی تعلق دارند؛ به مرگ نیز هم.
تو رفتی و پس از تو من
همیشه فکر می کنم
تو را کنار جویبار
نشسته زیر سایه ی
درخت سبز یادگار
میان خواب دیده ام
تو رفتی و پس از تو من
از اینکه چون تو مهربان
در این جهان ندیده ام
همیشه فکر می کنم
ز التهاب تشنگی
میان دشت زندگی
تو را سراب دیده ام
تو رفتی و پس از تو من
درون خانه بی قرار
میان باغ میروم
و آن گل عزیز را که دست مهربان تو
به خاک آن نشانده بود
ز چشمه ی دو دیده ام
همیشه آب می دهم
تو رفتی و پس از تو من
از اینکه بی تو مانده ام
چه شب،چه روز،چه هر زمان
به خود عذاب می دهم
به خود عذاب می دهم
این ها اراجیف مزمن اند؟؟؟؟خواننده ی ویژه هم کیاندخت
تیشه بر ریشه ی این بیشه ی بی ریشه مزن
تو چه میبینی از این تیشه بر این ریشه زدن؟
مرگ داره باهام بازی میکنه.داره شوخی میکنه کیاندخت. مگه یه آدم چقدر میتونه طاقت داشته باشه؟ مرگ سه عزیزجلوی چشمات؟؟؟(چشمام چه رنگی بودن کیان؟ سربی؟) سهم من ازرحم وانصاف این روزگار کجا رفته؟
سومین عزیزم رو به خاک سرد سپردم. تو شعله های خاک سردش سوختم!اشکام خشکیدن.دردام سکوت کردن.فریادم صدا نداشت. چشمام به اعماق خاک رفت تا بسترش رو آماده کنه. به گور کن،به دربان گورستان و خاک،رشک بردم،سوختم...ذوب شدم...
دارم میترکم از حجم واقعیتم. سرد سردم،گرمم نمیشه.پشت کدوم پنجره غم نبودن ها رو با هق هق خالی کنم؟ تازه می خواستم یاد بگیرم: دوباره به هستی اش نگاه کنم به جای دیدن مرگ و نبودنش.......
من اینجا چی کار میکنم؟؟ یکی به من بگه پس من چرا زنده ام؟؟ کجای زمین هستم که همه ی شکستگی ها به من نازل میشه؟؟ من دنیا رو بی درد دیده بودم، چه کرده ام که این همه باران لیاقت چشمانم بود؟؟برای من اینجا موندن سخت شده...من نمیتونم شباهتم رو با این نوشته ها درک کنم و با این کاغذهایی که زیر دستام خیس میشن...
کیاندخت...رئیس انجمن شاعران مرده، واقعی واقعی مرد......
فرزین مرد.....
" چگونه چشم باز کردم و دیدم بار سنگین زیستن،دارد تحقیرم میکند؟"
نمیدونم چرا اینارو اینجا گفتم.میبینی؟ همه چی مجازی شده!
کاش هیچ کس نفهمه که چی گفتم
در این اندیشـه بودم که مـرگ
ضایعه ایست ویرانگر
عذابی جانکاه برای رنج کشـیدن
اکنون چنین می آموزم
که هستی ات هدیه ای بالـنده بود
وعشـقی که در من باقی ماند.
نا امیدی مرگ
حیات عشـق را ویران می سازد
اما حقـیقت مرگ هرگز آنچه را که به ودیعه گذاشته
نابـود نخواهـد کرد
من می آموزم دوباره به هسـتی ات نگاه کنم
به جای دیدن مرگ و نبودنـت.
در نهایت ناباوری به این نتیجه رسیدم که من زندگی را دوست دارم،
هرچند گاهی ناامیدکننده،غیرقابل بخشش و لبریز از اندوه بوده ام.
با این همه میدانم و به یقین باور دارم زیستن به تنهایی موهبتی گرانقدر
است.به این باور رسیدم که مرگ حادثه ای هولناک نیست،من خودم هستم
وتوهمانی که بودی،ماچنان هستیم که از پیش بوده ایم.پس بر مزارت
نمی ایستم تا بگریم چرا که تو آنجا نیستی که تو نخوابیده ای.توهزاران باد
وزنده ای،اشعه های الماس در برف و باران ملایم پاییزی...
پس بر مزارت نمی ایستم تا بگریم،
چرا که تو آنجا نیستی
که تو نمرده ای
هیچ گاه از یاد مبر که چگونه به توعشق می ورزیدم حتی در
واپسین لحظه های حیاتت
درد می کشی،من هم.
می گویی به گلدان نیمه جان کنار تختت آب بدهم.
چشمانت در چشمهایم می نشیند و من نگاهت را سر می کشم.
لبخند می زنی.درست مثل روز اول
خیره می شوی به دست هایم.دلتنگی چشم هایت برای قدم زدن
زیر باران،درست شبیه دلتنگی من برای موهای ریخته شده ات است،
برای هیبت مردانه ات که حالا مدت هاست......
روی این تخت خلاصه شده است.
پشت پنجره باران می بارد
هوس میکنم با تو بدون چتر قدم بزنم اما تو به خودت می پیچی و
ملافه ها را چنگ میزنی
دورت دایره ای از آدم های سفید پوش کشیده میشود
از میان سفیدپوش ها،چشمان عزیزت دنبال من است...
من خورشید را می بینم که در چشمهایت غروب میکند...
این هم از عوارض رفتن به کوه در حالیکه همه هستند و هیچ کس نیست
تو نیستی....و من شب تا صبح برای نبودنت لالائی میخوانم.....
برای دوست خوبم "جواد عزیز" که با وبلاگش "غم یار"
همیشه اشک منو دراوورده و منو یاد خودم میندازه.
یاد خود ِ همیشه منتظرم.....
دلتنگ توام
کور و بی نور
کجایی که سال هاست بر دریچۀ خاطرم ایستاده ای؟
سر به قاب سرد پنجره می سایم
خیابان خالی ست
خالی
خالی و خیس
چرا رفته ای؟
ببین دارم تباه می شوم
سیاه می شوم،می شکنم
خودم را به تو می کوبم
با تمامی مرواریدهایم
دلت از کدام صخرۀ خارایی ست؟
نمی آیی؟
می گریم
آنقدر می گریم
تا موج من تو را برگرداند
زیر بادبان فراخی که همه چیز را جفت می خواهد!!!
برای خان داداش عزیز که شایـد این روزا دلش خیلی میگیره
می دونم حتی باور نمی کنه که ابرهای شمال تو چشم های من خلاصه شدن
وقتی فهمیدم...
" چه شتابی داشت پایان"
هربار که دلم را شکستی
دیدی که از تو رو بر نتافتم
نشستم
با خاکستر زمان
سپـیـده چشم و بند بند روان
برای ماهی عشقـت
کاسه ای دوباره ساختم
اما تـُـنگ بلور دلم
دیگر برای تو تـَنگ نمی شود
که سقف اتکایم به تو
با قـطره های اشکم
طبله کرد و بر زمین نشـسـت
******
ای کاش می شد برگشت
تا در تلاقی گاه دو نگــاه
لای دو ورقه ی داغ عشق
برای ابد له شد
شـما ای کوچه های کوتــاه
که برای زمزمه ی ما
کش می آمدید
التهـاب آن دست های عاشـق را
از یاد مبرید
که انگشت های گره خوردشان
دلاویزترین پیچک دنیا بود
******
امّا
نه
من نمی توانم با مشتی خاطره سر کنم
باید بیایی
و
زنگار مژه هایم را بزدایی
من از تصویر تازه ام در آیینه
می ترسم....
مـی بینم ، می فهمم که چشمانم بیهوده انتظار ناجی نفسهایم را می کشد
می دانم نمی آید
می دانم رفتن تو دلیل آمدن او نیست
تاوان بی گناهی چشمان تو را هم من می پردازم
تاوان زخم خوردگی های دلت را هم
من حضور تو را، ماندنت را.....به غرور خود باخته ام
این همه تنهایی از دلشکستگی های توست، می دانم…
خیلی خوب خیلی زود تبدیل شد به خیلی بـد
خیلی زود
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل
هیچ وقت سردر نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد
آفتاب تبدیل شد به سایه،به باران
شور و شوق تبدیل شد به لذت،به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه
جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز
خیلی زود
با« تا ابد» شروع شد و ابد تبدیل شد به گـاهی،
به هیچ وقت
و« مرا دوست داشته باش» تبدیل شد به
« یه جائی هم در قلبت برای من در نظر بگیر!!»
خیلی زود...
خیلی خوب زودتر از آنچه فکر می کردیم
تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود...
اگرهیچ کس به تو نگفته باشد
حالا دیگر باید بدانی که
خیلی خوب خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد....
ای سواحـل دلفریـب
و ای دامنه های پر شکـوه
چطور دلتان می آید این همه زیـبا بمانید!!!؟؟؟
ای پرنده ی کوچک که روی شاخه آواز می خوانی
تو مرا به یاد روزهای شـیرینی می اندازی که
عشق دروغین من
راسـت بود...
«رابرت برنز»
هوای این شهر لعنتی...دودها و دوده ها...تعطیلات...
لوله اگزوزها...ماسک ها...سرفه های من...
این ریه های پوسیده...این غروب تیره،این آهنگ ها،این...
همه و همه مرا یاد تو می اندازند،یاد سرفه هایت...
یاد سرفه هایم...
حالا من هم شدم مثل تو... باور میکنی؟ اما...
اما درد دارد...تمام سینه ام میسوزد...
گاهی از آن هم بدتر میشود...
تا مغز استخوانم را میسوزاند این سرفه ها...
اشک میدود در چشمانم...
نه به خاطر دردم،نه....یاد تو می افتم که چه کشیدی...
دیشب به تو گفتم که درد دارم...چه اشکی ریختی..
.گفتی: خورشید خانم خودت خواسته بودی وگرنه من که...
گفتم:آره....ولی ستاره ی از شب گریخته ی من...
درد امانم را بریده...جا نزدم ...به نبودنت قسم که جا نزدم...
اما مگر نگفته بودم برایم دعا کن تا زودتر بشکنم؟؟؟
دعا نمیکنی؟؟؟تو که همسایه ی خدائی بی انصاف....
گفتی :صبر کن خورشید خانم...صبر...
دیشب یادم رفت بگویم ، دکترها هنوز امید دارند....
می فهمی؟
امید آنها یعنی همان ناامیدی من...دعا کن برایم...
بدون بودنت میخواهم ساده بمیرم...
به دلم می گویم
شاید این شعرفروسوخته از شمع شبم
شاید این نامه که بر باد نوشتم بر دوست
بر تن باد بماند و به دستش برسد نیمه شبی
شاید این درد مدام به سرانجام رسد
شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد
و تن خونی و رنجور و پر از تاول من
ره خود یابد و از حادثه بیرون بشود نیمه شبی
شاید این خانه ی بی رونق رویاهایم
شاید این کلبه ی آرام و خموش
از سر معجزه ای آینه باران بشود نیمه شبی
به دلم می گویم
مدتی هست دعا می خوانم
مدتی هست نگاهم به تماشای خداست
مدتی هست امیدم به خداوندی اوست
نغمه ی اشک مرا گوش خدا می شنود
شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام
با سر نیشتر خاطره ای باز شود
شاید این گریه ی آرام فغانی بشود نیمه شبی
به دلم میگویم ،به دلم میگویم....
و دلم می گوید
همه اینها وعده است
همه اینها سخنانی ست که من می دانم
از برای غم هر روزه ی من میگوئی
پر از شاید و ای کاش و اگر،پر ناباوری اند
به دلم میگویم
عازم یک سفرم ، سفری دور به جایی نزدیک
سفری از خود من تا به خودم
شاید این بار سفر چاره ی کارم بشود
شاید این وعده ی بیهوده به جایی برسد نیمه شبی...
می گرید...
واژه ها را دسته دسته می کند تا بغض هایش گم شود.می دانم!
می گرید اما حاشا می کند.از چه می هراسد؟
برای زخم خوردگی هایش چه تسکینی دارم؟
من که خود........
همراز من،صبور تمام دل بی قراری های من، شکسته است
ناجوانمردی ها به تنگش آورده
او که نمیداند پس از این هم همین گونه خواهد بود!!!!
برای دوست خوبم.فقط همین رو میتونستم بگم.....
باز هـم پنجـره
باز هم قدم های تو که روی سکوت کوچه می نشینـد...
نـه!!!
هیچ اضطرابی دلم را نمی لرزاند،هیچ حسی نیز چشمان تو را به سکون پنجره
راستـش را بگو،تو هم از تبار غروری؟
من زخمی حماقـت های معصومانه ام!!!
آیا تو هم مانند سکوت " او" صبوری؟؟؟
رخسارت رنگ صداقت های بر باد رفته ی " او" را دارد...
من پاک باخته ی طرح سادگی چشمانـش شدم
بگو که چشمان تو دروغ نیسـت!!!
آرزو می کردم که ایـن شـعـر چون بازوئی تو را در بر میگرفت
تا به آرامشت رسانـد
و ای کاش این شعـراتاقی بود
با آتشی گل انداختـه
که در کنارش می آرامیـدی
و کاش بسـی فراتر از ایـن ها برایت داشتـم
و تو میتوانسـتی با آن ها
به آرزوهایت پیـوند بخوری
آنگـاه شایـد دیگـر
هرگـز نمی گریستـی....
تو یا همیشـه با خودی
یا همیشـه بی من
و من
چه بیـهـوده دست هایت را میفشارم...
احساس میکنـم سخت تنهـایـم...
در پس های و هوی باد
وتماشای پرده ی رنگین باران برگ
پشت پنجره
پشت فرسنگ ها فرسنگ کوه و دریا
من به تجسم چشم های بسته ات نشسته ام
می دانم
اگر دست هایت را بگیرم
قلبت را لمس خواهم کرد
واگر چشمهایت را ببینم
عاشق خواهم شد
اما...............
سهم من تنها
غلیان روح توست
وقتی
چشمهایت را می بندی !!!!!
متاسفم. اسم شاعر یادم نیست !!!!
وسعت خلوتی ست. پر از یاد تو. گویی تو را می بینم.هر جا در قعر راز و نیاز در تلفظ هر واژه ی خلوص در سبزی نور ملموس معنویت......
باز هم جاده. جاده پر از سبز. جاده پر کوه. جاده پر از شعر... آن بالا روی دامان سرد و خشن تخته سنگ ها پناهی ست گرم ومهربان که رنگ معصومیت دارد. خالی از تعلق.
من تو را هم با خود خواهم برد به آغوش لمس خدا. من تو را در این معراج کوتاه همراه خود خواهم کرد. با چشمان تو به تسبیح های آویزان نگاهم را خواهم آویخت - به حاجت های معلق -
من آرزوی آمدنت را روی همه ی دیوارهای مقدس گره خواهم زد. تا بیایی......
رفته بودیم یه جایی که نمیدونم کجا بود. بعد چشمام رو بستم و نوشتم. جای تو خیلی خالی بود.
که میپنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم با نبودی یار
آنکه میپنداشتم باید هوا باشد....
![]()
![]()
کیاندخت عزیزم ممنون
باید کسی باشد که حرف دلش
با حرف چشم هایش یکی باشد
باید کسی باشد
که تا پایان سفر
همانی باشد که در آغازش بود !!!!
باید کسی باشد....
روح تو
تشنه ی مستی های تازه ایست
من
آنها را به تو خواهم داد
فقط با من بمان
تا وقتی
تاریکی فرود آید.
اول همه ی قصه ها یکی بود یکی نبوده.اونی که نیست که نیست اما اونی که هست.......اینکه چه جوری هست تا کی هست چقدر هست اصلا واقعا هست یا فقط خیال میکنه که هست ! مهمه. اصلا آیا این بودن معنی ( هست ) هم میده یا اینکه ( بود ) فقط همون فعل ماضی ساده ست و وقتی قراره مضارع بشه به جاش باید ( نیست ) رو اوورد؟؟؟؟
من که از اول هم ( منظورم از اول همون زمانیه که مامان و مادرجون قصه میگفتنه ) شک داشتم که این جمله واسه شروع قصه ها مناسب باشه. حداقل شروع قصه ی من اینجوری نبوده. قصه ی من اینجوری شروع شد :
هیچ کس نبود و هیچ کس نیست.اما یکی بود که خیال میکرد کسی هست........اما فقط خیال میکرد چون واقعا کسی نبود. یعنی بود اما وقتی قرار شد بمونه وقتی قرار شد مضارع بشه ( نیست ) شد.
( به رود زمزمه گر گوش کن که میخواند سرود رفتن و رفتن و برنگشتن ها....) ومن موندم و تکرارلحظه ها که هر روز و شبم رو خراب کردن. فکر میکنم چقدر سعی کردم بدون گذشته زندگی کنم چقدر سعی کردم خاطره هام رو بذارم تو انباری مغزم ویه عالمه هم چرت و پرت بریزم روش تا هیچ وقت دوباره یادشون نیفتم.
الان هم بعد از این همه مدت که خاطره هام کمرنگ شدن ( نمیگم از یاد بردم ) خواستم باز هم یه وبلاگ بسازم اما نه به خاطر کسی که نیست شد به خاطر کسی که هست. یعنی فعلا هست !!!!!
